نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفت. وقتی میبینم مهدی هاشمی فرزند آیت الله رفسنجانی (که او هم زندانی است) را به خاطر یک عطسه از زندان به بهترین بیمارستان تهران منتقل میکنند و در مقابل یک پسر کارگر و نان آور مادر پیرش را به خاطر وبلاگی ساده آنقدر میزنند که بمیرد و جنازهاش را حتی به خانوادهاش نمیدهند چگونه ممکن است بغض نکنیم به خاطر مظلومیت آن مادر و آن پسر؟«ستار بهشتی» که بود؟
هیچ کس به اندازه شیر زنی که خواهر او بود نمیتواند او را توصیف کند. فقط خوب بخوانید:
«برادرم یک کارگر بود، سیکل داشت. نه اینکه بگویید لیسانس داشت، یا دانشجو بود. درد جامعه را میدید، درد میکشید. از این درد خسته شده بود. فوق دکترای درد کشیدن داشت، لیسانس زجر کشیدن داشت، فوق دیپلم آزادگی داشت. الان با افتخار میگویم، برادرم ستار بهشتی است. از حالا تا فردای قیامت، من خواهر ستار بهشتی هستم. خوش به حالم. مفتخرم، سرم بالاست. این خونش، خون سیاوش است، سیاوش ایران زمین، در راه ایران رفت. کسی به ما تسلیت نگوید و فقط باید تبریک بگویید که برادرم داماد شده است و برایش حجله بستیم.»
اگر در کشورمان فقط هزار نفر مثل ستار بهشتی داشتیم مطمئنم یک هفته ای کار را تمام میکردند. گرچه میلیونها لیسانس و فوق لیسانس و دکترا داریم با کوهی از ادعا و توقع که میلیونی تظاهرات میکنند اما آب از آب تکان نمیخورد. ستار زیر شکنجه مرد چون در مقابل دشمنش حتی «یک آخ» هم نگفت.
خیلی زود دسته های اپوزوسیون به دنبال مصادره او افتادند و از جمله گروهی او را به جنبش سبز و یا یکی از دستههای اصلاحطلبان حکومتی مرتبط کردند اما آنچه که در وبلاگ او میبینیم نه هواداری از قرمز و آبی و سبز است و نه آه و نالههای سکینه خاتونی. او یک هوادار نبود. او یک فریاد بود. یک خط بود. یک رهبر بود. او مثل شیر میغرید و با بیان ساده خود ناراستیهای زمامداران را به چالش میکشید. تمام اینها را در یکساعتی که در وبلاگش چرخیدم و مطالبش را خواندم، متوجه شدم.
من اعتقاد ندارم به اینکه اگر دستگاه قضایی حکومت یک نفر را بازداشت و مجازات کرد حتما ازو قهرمان بسازیم اما نمیدانم چرا حس عجیبی نسبت به ستار بهشتی دارم؟ نمیدانم چرا بغض گلویم را گرفت. وقتی میبینم مهدی هاشمی فرزند آیت الله رفسنجانی (که او هم زندانی است) را به خاطر یک عطسه از زندان به بهترین بیمارستان تهران منتقل میکنند و در مقابل یک پسر کارگر و نان آور مادر پیرش را به خاطر وبلاگی ساده آنقدر میزنند که بمیرد و جنازهاش را حتی به خانوادهاش نمیدهند چگونه ممکن است بغض نکنیم به خاطر مظلومیت آن مادر و آن پسر؟
کاش زندانیان سیاسی فعلی که برخی از آنها از زندانبانان سابق همین رژیم بودند مانند این پسر به واقع زجر کشیده بودند. به مانند او درد ملت را فریاد میزدند (نه تمنای قدرت و مقام از دست رفته شان را). متانت و صداقت (راستگویی) و مناعت طبع را ازو یاد میگرفتند تا آنها هم در چشم ما عزیز میآمدند اما بر دل نمینشیند آنچه از دل بر نیامده است و در مقابل چه سخت بر دل نشست حرفهای ساده و عمیق و محکم این وبلاگ نویس که تهدید را «تحدید» نوشته بود و فضاحت را «فزاحت». غلط املایی داشت و اتفاقا همین غلط املای سند شرافتش و همتش شد که بر ما ثابت کرد که علی رغم نداشتن مدارک بالای تحصیلی اما مسئولیتی را که روشنفکرنماهای ما بر زمین گذاشتهاند بر دوش کشید و صادقانه حرف ملت را با قلمش فریاد زد و اگر تا به امروز کسی صدایش را نمیشنید اما حالا به برکت خونش صدایش عالمگیر شد و رسالتش تکمیل.
«برادرم یک کارگر بود، سیکل داشت. نه اینکه بگویید لیسانس داشت، یا دانشجو بود. درد جامعه را میدید، درد میکشید. از این درد خسته شده بود. فوق دکترای درد کشیدن داشت، لیسانس زجر کشیدن داشت، فوق دیپلم آزادگی داشت. الان با افتخار میگویم، برادرم ستار بهشتی است. از حالا تا فردای قیامت، من خواهر ستار بهشتی هستم. خوش به حالم. مفتخرم، سرم بالاست. این خونش، خون سیاوش است، سیاوش ایران زمین، در راه ایران رفت. کسی به ما تسلیت نگوید و فقط باید تبریک بگویید که برادرم داماد شده است و برایش حجله بستیم.»
اگر در کشورمان فقط هزار نفر مثل ستار بهشتی داشتیم مطمئنم یک هفته ای کار را تمام میکردند. گرچه میلیونها لیسانس و فوق لیسانس و دکترا داریم با کوهی از ادعا و توقع که میلیونی تظاهرات میکنند اما آب از آب تکان نمیخورد. ستار زیر شکنجه مرد چون در مقابل دشمنش حتی «یک آخ» هم نگفت.
خیلی زود دسته های اپوزوسیون به دنبال مصادره او افتادند و از جمله گروهی او را به جنبش سبز و یا یکی از دستههای اصلاحطلبان حکومتی مرتبط کردند اما آنچه که در وبلاگ او میبینیم نه هواداری از قرمز و آبی و سبز است و نه آه و نالههای سکینه خاتونی. او یک هوادار نبود. او یک فریاد بود. یک خط بود. یک رهبر بود. او مثل شیر میغرید و با بیان ساده خود ناراستیهای زمامداران را به چالش میکشید. تمام اینها را در یکساعتی که در وبلاگش چرخیدم و مطالبش را خواندم، متوجه شدم.
من اعتقاد ندارم به اینکه اگر دستگاه قضایی حکومت یک نفر را بازداشت و مجازات کرد حتما ازو قهرمان بسازیم اما نمیدانم چرا حس عجیبی نسبت به ستار بهشتی دارم؟ نمیدانم چرا بغض گلویم را گرفت. وقتی میبینم مهدی هاشمی فرزند آیت الله رفسنجانی (که او هم زندانی است) را به خاطر یک عطسه از زندان به بهترین بیمارستان تهران منتقل میکنند و در مقابل یک پسر کارگر و نان آور مادر پیرش را به خاطر وبلاگی ساده آنقدر میزنند که بمیرد و جنازهاش را حتی به خانوادهاش نمیدهند چگونه ممکن است بغض نکنیم به خاطر مظلومیت آن مادر و آن پسر؟
کاش زندانیان سیاسی فعلی که برخی از آنها از زندانبانان سابق همین رژیم بودند مانند این پسر به واقع زجر کشیده بودند. به مانند او درد ملت را فریاد میزدند (نه تمنای قدرت و مقام از دست رفته شان را). متانت و صداقت (راستگویی) و مناعت طبع را ازو یاد میگرفتند تا آنها هم در چشم ما عزیز میآمدند اما بر دل نمینشیند آنچه از دل بر نیامده است و در مقابل چه سخت بر دل نشست حرفهای ساده و عمیق و محکم این وبلاگ نویس که تهدید را «تحدید» نوشته بود و فضاحت را «فزاحت». غلط املایی داشت و اتفاقا همین غلط املای سند شرافتش و همتش شد که بر ما ثابت کرد که علی رغم نداشتن مدارک بالای تحصیلی اما مسئولیتی را که روشنفکرنماهای ما بر زمین گذاشتهاند بر دوش کشید و صادقانه حرف ملت را با قلمش فریاد زد و اگر تا به امروز کسی صدایش را نمیشنید اما حالا به برکت خونش صدایش عالمگیر شد و رسالتش تکمیل.
نهادی که او را دستگیر و شکنجه کرده «فتا» (پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات) نام داشته که این واحد سرکوب نیروی انتظامی با دستور اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده این نیرو برای کنترل فضای اینترنت تشکیل شده است.
شخصا خشونت بیدلیل برخی از ماموران و کارکنان نیروی انتظامی را دیدهام از سرباز صفر تا روسایشان. آنها به هر عکس العمل کوچکی با مشت و لگد و باتوم پاسخ میدهند گویی که میخواهند تمام عقدههای خود را بر سر یک زندانی دست بسته خالی کنند. رفتار غیر مسئولانه و غیر حرفهای آنها نه تنها در بسیاری از موارد به مرگ و یا نقص عضو زندانی منجر میشود بلکه هیچ حاصلی هم برای آنها ندارد زیرا خشونت ظالمانه هم قواعدی دارد و تابع زمان و مکان و نوع جرم است.در واقع گویی در میان نهادهای امنیتی رقابتی شکل گرفته که هر کس شدیدتر شکنجه کند و محکمتر برخورد کند سازمانی با نفوذتر و مهمتر است! و این یک واقعیت جاری در میان آنهاست.
مسلما دود این رفتار نادرست و خشونتهای بی دلیل و غیر مسئولانه در بزنگاه هایی در چشم رهبران جمهوری اسلامی خواهد رفت و اتفاقا مسئله ستار بهشتی از جمله حوادثیست که من شک ندارم به شدت گریبانگیر حاکمان خواهد شد مگر اینکه عاملان این جنایت را به مردم معرفی و به شدیدترین شکل مجازات کنند تا هم درسی شود برای همکارانشان و هم کمی از خشم مردم بکاهد.
آخرین جمله ای که ستار بهشتی در وبلاگش نوشته بود را اینجا عینا میآورم:
«پا به میدان گذاشتیم در این مبارزه یا از قفس تن رهایی مییابیم یا قفس ظلم شما را درهم میشکنیم.»
و در پایان نوشته های یکی از آقا زادههای حکومتی را که او نیز زندانی سیاسی است عینا نقل میکنم و شما مقایسه کنید تفاوت را.
مهدی خزعلی در وبسایتش نوشت:
«جناح حاکم (خامنه ای) که ریشش در گروی اوست (احمدی نژاد) و نگران رسوایی بیشتر است، مثل پدری دارد با این ولد چموش یا با این فرزند ناخلف مدارا میکند، میخواهد او را تا انتخابات بدرقه نماید، اما این مدارا میتواند به قیمت سقوط او و فروپاشی مملکت تمام شود، اگر آبروی خود را با خدا معامله کند و یکبار برای همیشه بگوید که غلط کردیم که چنین کسی را استخدام نمودیم و حالا گریبانگیر خودمان شده است، لااقل از دست او رهایی مییابد و مستقیم با رقیب خود سر میز مذاکره مینشیند، مثل کسی که شرخری را استخدام نماید و نهایتاً خود گرفتار زورگیری شرخر شود، حذف شرخر از معادلات بین الجناحین، ضررش کمتر است، میتوانند به مصالحهای برسند و با تقسیم منافع جلوی ضرر و آبروریزی را بگیرند.»
بله دیگر خودتان مساله و درد ستار بهشتی را با مساله و درد آقا زاده آقای خزعلی (مهدی خزعلی) مقایسه کنید.
مسلما دود این رفتار نادرست و خشونتهای بی دلیل و غیر مسئولانه در بزنگاه هایی در چشم رهبران جمهوری اسلامی خواهد رفت و اتفاقا مسئله ستار بهشتی از جمله حوادثیست که من شک ندارم به شدت گریبانگیر حاکمان خواهد شد مگر اینکه عاملان این جنایت را به مردم معرفی و به شدیدترین شکل مجازات کنند تا هم درسی شود برای همکارانشان و هم کمی از خشم مردم بکاهد.
آخرین جمله ای که ستار بهشتی در وبلاگش نوشته بود را اینجا عینا میآورم:
«پا به میدان گذاشتیم در این مبارزه یا از قفس تن رهایی مییابیم یا قفس ظلم شما را درهم میشکنیم.»
و در پایان نوشته های یکی از آقا زادههای حکومتی را که او نیز زندانی سیاسی است عینا نقل میکنم و شما مقایسه کنید تفاوت را.
مهدی خزعلی در وبسایتش نوشت:
«جناح حاکم (خامنه ای) که ریشش در گروی اوست (احمدی نژاد) و نگران رسوایی بیشتر است، مثل پدری دارد با این ولد چموش یا با این فرزند ناخلف مدارا میکند، میخواهد او را تا انتخابات بدرقه نماید، اما این مدارا میتواند به قیمت سقوط او و فروپاشی مملکت تمام شود، اگر آبروی خود را با خدا معامله کند و یکبار برای همیشه بگوید که غلط کردیم که چنین کسی را استخدام نمودیم و حالا گریبانگیر خودمان شده است، لااقل از دست او رهایی مییابد و مستقیم با رقیب خود سر میز مذاکره مینشیند، مثل کسی که شرخری را استخدام نماید و نهایتاً خود گرفتار زورگیری شرخر شود، حذف شرخر از معادلات بین الجناحین، ضررش کمتر است، میتوانند به مصالحهای برسند و با تقسیم منافع جلوی ضرر و آبروریزی را بگیرند.»
بله دیگر خودتان مساله و درد ستار بهشتی را با مساله و درد آقا زاده آقای خزعلی (مهدی خزعلی) مقایسه کنید.
