یکم:حاج علی، پیشانی پسرش، یاسر را بوسید و کنار رفت تا مادرش نیز بتواند او را در آغوش بکشد و خداحافظی کند. با اینکه تنها یاسر کارت پرواز داشت، مسوولان فرودگاه اجازه داده بودند که خانواده او که قریب پانزده نفر بودند، به داخل ترمینال بیایند تا آخرین لحظات نیز با او باشند.
این اولین مسافرت یاسر به خارج از کشور، بدون حضور پدر و مادرش بود، تا کنون دو بار با مادرش به مکه رفته بود، و یک بار نیز به همراه پدر به صورت رسمی از روسیه بازدید کرده بود. مادرش موافق خروج او از کشور نبود، اما یاسر، گوشت قربانی دعوای پدرش و وزیر اطلاعات شده بود. همه چیز بر وفق مراد یاسر بود، تا اینکه وزیر اطلاعات عوض شد و نفر جدیدی وزیر شده بود که با پدر او، دشمنی دیرینه داشت.
از طرفی، دو سه سالی میشد که از قدرت پدرش در نظام کاسته شده بود، اما همچنان آنقدر در بیست سال گذشته سمتهای مهم داشت که رهبر کشور، دستور داده بود مزاحم شخص او نشوند، چرا که زندانی کردن حاج علی، باعث به زیر سوال رفتن کل نظام میشد.
وزیر اطلاعات جدید، که دیگر نمیتوانست به حاج علی گیر بدهد، سراغ یاسر آمده بود و بعد از چند ماه کار اطلاعاتی، از تمامی کارهای او سر درآورده بودند!
وزارت اطلاعات، حتی خبر داشت که یاسر، چند خانه مجردی دارد، چند دوست دختر دارد، و از همه مهمتر، فعالیتهای اقتصادی او چه است، دیگر همه میدانستند که یاسر، دلال اصلی قاچاقچیان مواد مخدر در دادگاههای تجدید نظر و شورای عالی قضایی است.
به هر حال، پدرش زمانی رییس همان شورای عالی قضایی بود و همه او را میشناختند، با بچههای همه آنها هم بازی بود و همه را «عمو» صدا میکرد.
یاسر چند آپارتمان مختلف داشت، در هر آپارتمان نیز، معمولا چند دختر فراری نگه میداشت، دخترانی که از شهرستان فرار کرده بودند، هر کدام یک آپراتمان و حقوق ماهیانه یکصدهزار تومانی داشتند، خانه آنها کم و کسری نداشت، حتی میتوانستند برای خود دوست پسر هم داشته باشند، تنها در ازا دست و دلبازی یاسر، میبایست با هر مردی که یاسر میگفت، همخوابه میشدند.
خانه های یاسر، پاتوق امن قاضیان رده بالا و سران قوه قضاییه شده بود، کافی بود به یاسر زنگ بزنند، تا یاسر بساط عیش آنها را فراهم کند.
یاسر هیچ وقت خودش با این دخترها، همخوابه نمیشد، او با دخترهای فراری نمیخوابید، او میگفت آدم حسابی، فقط با دوست دخترش میخوابد! اما کدام دختری حاضر بود با یاسر دوست شود؟ یاسری که دهانش بو میداد و حتی درست نمیتوانست صحبت کند!؟
یاسر دوست داشت که دوستهای دخترش، تنها با او باشند، لذا او سه تا آپارتمان را فقط به خودش اختصاص داده بود، در هر آپارتمان یک دختر دانشجوی شهرستانی زندگی میکردند، هر کدام نیز ماهی سیصد هزار تومان از او حقوق میگرفتند، و او این احساس را داشت که آن دخترها، دوست دختر او هستند.
سیصد هزار تومان، معادل سه برابر حقوق یک کارمند معمولی بود، خیلی از آن دخترها، از سر ناچاری وانمود میکردند که یاسر، دوست پسر آنها است، آنهم در حالی که یاسر، جلوی چشم آنها، با دخترهای دیگر تلفنی حرف میزد، آنها چارهای نداشتند، وقتی کاری گیرشان نمیآمد تا خرج خود را بدهند، خوابگاهی نیز در کار نبود، چارهای نداشتند.
کار یاسر، دلالی در قوه قضاییه و دادگاهها بود، او با دریافت یک میلیارد تومان، هر حکم اعدامی را به ده سال حبس تبدیل میکرد و تقریبا اسم او بین تمامی قاچاقچیان، دهن به دهن میگشت. یاسر اسم این پول را حق المشاوره گذاشته بود.
از پول حق المشاوره بود که یاسر، در دوبی چند برج خریده بود، چند معدن آهن داشت، زمینها و خانههای متعدد و از همه مهمتر، مبلغی کلان در یکی از بانک های سویس داشت.
تا قبل از اینکه وزیر جدید اطلاعات بر سر کار آید، یاسر هیچ ترسی نداشت، و میدانست که کسی جرات نزدیک شدن به او را نخواهد داشت، اما یکشبه همه چیز عوض شد، یک روز عصر پدرش او را فراخواند و گفت باید وسایلش را جمع کند و به برای مدتی به خارج برود!
و او دیگر پاسپورت سیاسی نداشت، و حالا باید با پاسپورت معمولی مسافرت میکرد، و تنهایی به یک کشور غریب میرفت. مادرش موافق مهاجرت نبود.
تا قبل از اینکه وزیر جدید اطلاعات بر سر کار آید، یاسر هیچ ترسی نداشت، و میدانست که کسی جرات نزدیک شدن به او را نخواهد داشت، اما یکشبه همه چیز عوض شد، یک روز عصر پدرش او را فراخواند و گفت باید وسایلش را جمع کند و به برای مدتی به خارج برود، وگرنه ممکن است به زندان روبرو شود.
یاسر دیگر پاسپورت سیاسی نداشت، و حالا باید با پاسپورت معمولی مسافرت میکرد، و تنهایی به یک کشور غریب میرفت.
بر روی صندلی فرست کلاس که نشست، بغض گلویش را گرفت و شروع به گریه کرد.
دوم:
زندگی در لندن، به مزاج یاسر نمیساخت، همان اول کار، با گواهینامه رانندگیاش، یک بنتلی مشکی خرید و شروع کرد به ویراژ دادن در شهر. اما خیلی زود، از آن نیز دلزده شد، در ایران، یاسر هیچگاه پشت چراغ قرمز، نمیایستاد، اما در لندن، عبور از چراغ قرمز، میتوانست به زندان رفتن او بیانجامد.
خیلی زود از همه چیز زده شد، علی رغم پول کلان، نمیتوانست هیچ دختری را بیابد که با او دوست شود، دختران ف... بودند که در قبال دریافت پول، حاضر به همخوابگی با او بودند، اما او عاشق این بود که یک دختر را به عنوان دوست دختر در کنار خود داشته باشد، نعمتی که از آن در لندن محروم بود.
از فردای روزی که از ایران فرار کرد، وزیر اطلاعات، شروع کرد به حمله به یاسر در رسانه و اینکه تا چه حد او آدم فاسدی بوده و «بیت المال» را غارت کرده است. اینها همه باعث افسردگی یاسر میشد.
چند ماهی که گذشت، امید او برای بازگشت به ایران، افول کرد، هر بار که از پدرش میپرسد که کی میتواند به ایران بازگردد، جواب روشنی نمیگرفت. چند وقتی که گذشت، یاسر دریافت که تنها روش بازگشت او به کشور، سرنگون کردن وزیر اطلاعات است.
یک روز عصر، او تلفنی از ایران داشت و به او گفتند که معاون امنیت وزیر اطلاعات، مایل است با او صحبت کند. یاسر متعجب بود، با خودش گفت اگر کسی بخواهد با او صحبت کند، آن شخص باید معاون اقتصادی وزیر اطلاعات باشد، و طبیعی بود که معاون امنیت، با او کاری نداشت.
به هر حال، صحبت تلفنی مفصلی کردند و یاسر فهمید، که چقدر نظام به او نیازمند است، یاسر دریافت که بعد از انتخابات، چه غوغایی بر سر تقلب به پا شده و بخشی از نیروهای مخالف رژیم، که خواستار سرنگونی آن هستند، در خارج از کشور به سر میبرند، و اینجا بود که نظام، به یاسر نیاز داشت. معاون وزیر اطلاعات از یاسر خواست که هدایت مخالفین رژیم را در خارج از کشو به دست گیرد، و تلاش کند آنها را از مسیر خارج کند.
یاسر هیچ تمایلی به سرنگونی نظام نداشت، او میدانست که اگر رژیم سقوط کند، او با مشکلات متعددی مواجه میشود و باید پاسخگویی خیلی از کارهای خودش باشد، از طرفی نیز میدانست که اگر وزیر اطلاعات سرنگون شود، شخص جدیدی بر سر کار میآید و او میتواند باز به ایران بازگردد، باز به همان زندگی سلطنتی خودش، پیش دوست دخترهای رنگارنگ خویش بازگردد.
اینجا بود که او وارد فعالیت سیاسی شد، پول کلان او، به کمک او آمد تا نیروهای [...]* را جهت دهی کند، به آنها پول میداد تا فعالیت سیاسی کنند، روزنامه و سایت راه بیاندازد، سایتهایی که علیه رژیم فعالیت میکنند را بخرند، و نوک حملات را به جای اینکه علیه رژیم باشد، به سمت وزیر اطلاعات سوق بدهند.
او با زرنگی، آنچنان فعالین سیاسی ایرانی را بازی داده بود که همه به جای اینکه خواستار سرنگونی رژیم شوند،تنها خواستار سرنگونی رییس جمهور و وزیر اطلاعات بودند، هیچ کس حرفی از سرنگونی رژیم نمیزد!
سوم:
یاسر سوار هواپیما، در راه بازگشت به ایران بود، او موفق شده بود همه را بازی بدهد، نظام، حفظ شده بود، وزیر اطلاعات نیز قبول کرده بود در قبال زحمتهای یاسر، با او کاری نداشته باشد!
یاسر، در بخش فرست کلاس هواپیما نشسته بود، در حالی که به ریش همه میخندید، با خود گفت، من زرنگترین آدم روی زمین هستم!
چهارم:
یاسر، همان شب اول، به یکی از خانه های مجردی سر زد، با یکی از دختران هم خوابه شد، و در همان تخت خوابش برد.
دخترک که مسایل روز ایران را بر روی اینترنت دنبال میکرد، در حالی که سعی میکرد از دهان یاسر، فاصله بگیرد تا بوی آن کمتر عذابش دهد، روی تخت نیم خیز شد، از کنار تخت، عکس کودکی خود را برداشت و به آن خیره شد، به این فکر میکرد که چگونه جوانیش در فقر و نداری، بر باد رفته است، پدرش به دلیل مخالفت با پدر یاسر، اعدام شده بود، او با فقر بزرگ شده بود، و چون مادرش مرد، از بی کسی به تهران آمد، هیچ کاری نمییافت و دولت نیز از افراد بی سرپناه، هیچ حمایتی نمیکرد، او ناچار شده بود تنش را در اختیار یاسر بگذارد و هر بار که با او همخوابه میشد، تا ساعت ها احساس میکرد که بدنش بوی گند میدهد. به یاسر که اکنون خر و پف میکرد، نگاهی انداخت و با خود اندیشید: «من که فعال سیاسی نیستم، اما خاک بر سر آن فعال سیاسی، که یاسر را قهرمان خود میپندارند...!»
۲۰ دی ۱۳۹۱ گمنامیان
