همه چیز را نمیشود همه گاه گفت. برخی چیزها را اگر بگویی مردم گمان میکنند که زده به سرت. کارت هم بدتر میشود اگر پا به سن گذاشته باشی. یکی از بدبختیها، که باورش برای دیگران دشوار است کاهش یافتن ِ سرعت دریافت گیرنده تلویزیون و رادیوی برخی از آدمهای پا به سن گذاشته است. گاهی خبری که امروز پخش شده یکی، دو هفته دیگر به گیرنده تو میرسد. البته جوانها که کنار آدم نشسته باشند متوجه این کُندی دریافت ِ گیرنده نمیشوند زیرا سرشان به کار خودشان است. چندی پیش داشتم این را به آقای «بیخیال» میگفتم، باور نمیکرد.
به او گفتم: «با تو شرط میبندم تو هم که به سن و سال بازنشستگی و پیری ی آدمهایی مانند من رسیدی گیرنده تلویزیون ات نیز همپای تو «پیر» میشود و خبرها را دیرتر دریافت میکند و فرقی هم نمیکند که آن جعبه سر و صدا را همین دیروز خریده باشی یا مال چند سال پیش باشد». گفت حاجی تو را خدا دست از سرمون بردار. مردم در ایران از سر ِ بدبختی و ناتوانی در تهیه نون، دارو، همه چی و هر جیزی که روی آن دست بگذاری، به تنگ آمده اند ولی تو اینجا به جای همه مردم ایران قاطی کرده ای. با این جور حرفهای تو من هم قاطی میکنم. گفتم جان من، آنها وقتی برای قاطی کردن برایشان نمانده است. رژیم بلایی سر تودههای مردم آورده که دیگر کسی در اندیشه زند گی نیست. همه از آن روزی که پا به این جهان میگذارند باید همه کوشش شان این باشد که هزینه گور و کفن و خاکسپاری شان را در بیاورند و دیگر هیچ. گفت از مرگ و از این چیزها نگو. اگر دلت برای شیندن خبرهای خرابیها تنگ شده از این پس نگران نباش. خودم زودتر از رادیو و تلویزیون ِ داغون شده ات خبرها را به تو میرسانم. امروز تا از راه رسید با خوشحالی گفت حاجی، یک خبر ِ داغ ِ داغ برات آورده ام، پرس. تی . وی …! تا گفت پرس. تی. وی، فهمیدم که میخواهد جریان آن دخترک تودل برو ِ استرالیایی و آن جگرک ِ آفریقای جنوبی را که به استخدام پرس. تی. وی در آمده اند برایم بگوید. گفتم آقای «بیخیال» جان، دیدی آن شرط را بردم؟ تو هم که گیرنده ات دیگر دیر دریافت میکند! به باشگاه پیرمردها خوش آمدی جانم. پدر آمرزیده، این خبر کهنه است. مال یک هفته پیش است. هرچه من گفتم آقای «بیخیال» باور نکرد. میگفت نه، داغ است و دست از سر ِ پرس تی. وی بر نمیداشت. این هم یکی دیگر از نشانههای پیری است، خدا نکند آدم یک موضوعی در سرانه پیری به سرش بیفتد دیگر ول کن ِ داستان نیست. شما همین قدرت سیاسی را در نگر بگیر! اگر مرد ِ سیاست باشی هر چه پیرتر میشوی احساس تکلیف ات که باید در قدرت باشی بیشتر میشود. آقای «بیخیال» در پاسخ گفت تو هم که همه چیز را به قدرت پیوند میدهی. تنها میخواستم از تو بپرسم چه جور این داستان از زیر دست شان در رفته و بی گدار به آب زده اند؟ گفتم جان من، دوران شاه و رضا قطبی و خانه قمر خانوم که نیست. اینجا همه چیز حساب و کتابهای ویژه دارد. اینجا همه همدیگر را میپایند، از بالاترین تا پایین ترین پاییده میشوند. اصلا این جا خود ِ اصل نظام هم پاییده میشود. رژیمیکه به کسی اعتماد ندارد و بی اعتمادی اصل ِ سیاست اش است و در پرونده سازی برای دیگران روی دست موساد و سی. آی. ا. و کا. گ. ب و آبدارچیهای ایرانی اش زده چگونه کسی را به کار میگیرد بی آنکه پنج دقیقه درباره اش در اینترنت جست و جو کرده باشد؟ راستی گمان میکنی این انگها به شبکه ی پرس تی. وی میچسبد، شبکه ای که میکوشد نه در دام تله آبروریزیهای دست ساخت دولتهای آمریکا و اسرییل گرفتار شود و نه آبروی رژیم نزد ِ مسلمانان و دیگر بینند گان این کانال به خطر بیافتد؟ آقای «بیخیال» پرسید پس جریان چیست؟ گفتم یک جریان نیست و چند جریان در کار است. یک انقلاب ممه ای دیر یا زود از راه خواهید رسید. آنان که میآیند کاری خواهند کرد که مردم امروز را به حساب ِ روزگار ِ خوش شان بگذارند و خوشی مردم همین مچ گرفتنهای بی مزه است که گروهی از این بساز و به بفروشهای برون مرزی هم در آن شریک هستند. این سقوط اخلاقی رژیمیکه در ته دره بی اخلاقی است نیست. این نشانه سقوط ِ اخلاقی دیگران است که دلشان را به چه چیزهای بچه گانه ای خوش کرده اند. پس در کنار آن سرکوب است که یک انقلاب ممه ای به راه خواهد افتاد. بده و بستان. پس از آن به آنجا خواهیم رسید که هفتاد، هشتاد و یا صد سال پیش بودیم و همه دلخوش خواهند بود که پیشرفت کرده ایم! «بیخیال» پرسید کی؟ گفتم پیشگو نیستم ولی شاید هفت، هشت و یا بیست سال ِ دیگر. آن زمان که من و تو روی در خاک کشیده ایم! این را گفتم که از شر ِ پرسشهای «بیخیال» رهایی پیدا کنم، که از مرگ بد جوری میترسد. ولی «بیخیال» دست بردار نشد. پرسید جریان ِ شاه و رضا قطبی و خانه ی قمر خانوم چه بود؟ گفتم در آن زمان آزادی نبود. من و تو هم همان زمانها زدیم بیرون، به اروپا و به اسپانیا که آمدیم تازه فهمیدیم که وضع کشور ِ دیکتاتوری ایران ِ شاه خیلی بهتر از وضع اسپانیای فرانکو زده بوده است، هم از نظر آزادی و هم از نظر اقتصادی. دیگر از کشورهای انقلابی خاورمیانه عربی چیزی نمیگویم که مصر ِ ناصر و پس از آن عراق ِ بعثیها صدها بار دهشتناک تر بودند. ولی ما نمیخواستیم اینها را ببینیم و اگر دیدیم باور کنیم. دیدن هم شایستگی میخواهد. به راستی چه شایستگی ای داشتند و دارند کسانی که به جانوران ِ بی شخصیتی مانند ناصر و قذافی و صدام و عرفات چون ایده آلهای سوسیالیسم اشان نگاه میکردند! در زمان شاه، قطبی گذاشت آقایان کمونیستها هم در تلویزیون دست به کار شوند و سخن ِ دلشان را به گونه ای بگویند. ولی بدبختی آنجا بود که رفقا از درسهای خودشان هم پند نگرفتتد. شاه را بگذار جای قمر خانوم. داش غلام را بگذار ساواک باشد. دختر قمر خانوم را بگذار کشور ِ ایران. حاجی را هم بگذار جای همین طبقه محترم غارتگران. حاجی به نام اجاره کننده و مستأجر آمد و دختر ِ قمر خانوم یعنی کشور ِ ایران را بلند کرد و برد و عقد دائم اش کرد و قمر خانوم را هم سر به نیست کرد! هیچ کس در آن زمان نخواست این را ببیند، حتا پدیدآورندگان ِ اثر.
آقای «بیخیال» چند لحظه ای چنان نگاهم کرد که من گمان بردم قاطی کرده است و من ایمان داشتم نگاه قاطی کرده گونه اش ربطی به گفتهها ی من ندارد. شاید او هم دارد زود پیر میشود. ناگاه در حالی که چشم در چشم من دوخته بود گفت: « مثل این که درست میگویی، حاجی!، تلویزیونهای همه ما چهل، پنجاه و یا شاید صد سالی دیرتر از زمان خبرها را دریافت میکنند!